تبليغاتX
روزنوشتهاي ميلاد...
ميلاد دوباره ملودي تازه داره...ميلاد هميشه طرفداراشو داره !
 توجه !
آدرس جديد روزنوشتهاي ميلاد : www.milad094.com
|+| نوشته شده توسط ميلاد ! در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387
 سلام اي كهنه عشق من كه ياد تو چه پابرجاست ! براي خاتمي ...
Image and video hosting by TinyPic
ارديبهشت 1376 بود و مثل هر سال از قبل از خرداد منتظر 21 خرداد بودم تا تولدم بشه و ببينم چه كادوهايي ميگيرم !
اونسال اما بابام مثل هر سال يه سوپرايز واسم داشت البته ايندفعه سوپرايز خوب !
چند روز قبل از اينكه خرداد شورع بشه بهم گفت ميخوام بدم برگه راي رو تو بنويسي با دست خط خودت !
واسم يه آروزي باور نكردني بود يعني ميتونستم راي بدم ! ؟
البته اسم رو به دستور بابا بايد مينوشتم و همين باعث شد كه همه ي بروشورهاي تبليغاتي رو جمع كنم و الان كه دارم
مينويسم براي اينكه رو نوشتم و احساسم تاثير نذاره از جلو چشمم دورشون كردم !
اسمي كه با خط افتضاحم نوشتم و هميشه تو دلم ميگفتم يعني نكنه نتونن دست خطم رو بخونن و بعد كه به بابا
گفتم گفت نگران نباش از تو بدخط تر هم مياد راي ميده
اسم سيد محمد خاتمي بود !

سال 1380 اجازه ي راي دادن نداشتم هنوز و اينبار هم خبري از كادوي تولد نبود و يادمه كه بابا رايي نداد

تا اينكه 1384 رسيد !
دانشجو بودم و رفتم تو ستاد انتخاباتي دكتر معين اما خبري از شور و شوق و حال و هواي 1376 نبود !
و آخر سر هم راي من سوخت و اسم احمدي نژاد از صندوق بيرون اومد !

و حالا...

حرف از اومدن و نيومدن خاتمي خيلي زياد شده
نمونش همين نظر سنجي گوشه ي وبلاگ من
من گزينه ي اول رو زدم
اما فقط واسه چند روز خاتمي رو دوست خواهم داشت !
يعني دوست دارم خاتمي بياد چون ميخوام روزهاي انتخاباتي جذاب و ماجرايي بشه
شور و شوق برگرده
اما حقيقت چيه ؟
خاتمي چقدر ميتونه واسمون كاري بكنه ؟
آره راست ميگي خاتمي بياد شهروند امروز رو هم دوباره خواهم داشت !
ديگه چي ؟
فيلماي شهري و قشنگ ؟
جمع شدن گشتهاي ارشاد ؟
رابطه ي خوب بين المللي ؟
آره حق با توئه راست ميگي خاتمي بياد اينا رو هم مياره ...
اما چند تا خاتمي داريم ؟
چند سال ميتونيم از خاتمي مايه بذاريم ؟
خاتمي فقط يه مسكن واسمونه !
مسكني كه باعث ميشه چند وقت درد رو فراموش كنيم و مشكلي نداشته باشيم اما زخم نه تنها خوب نميشه كه
عميقتر و عميقتر هم ميشه و شايد به جايي برسه كه ديگه درمون نشه و بشه درد بي درمون !


Image and video hosting by TinyPic

خاتمي رو دوست دارم و ازش حمايت ميكنم به خاطر خاطره هاي خوبي كه ازش دارم به خاطر لبخندهاي شيرينش و فريادهاش
هنگام سخنرانياش !
دوستش دارم به خاطر اينكه سخته واسم وقتي ميبينم اينهمه هر كسي از هرجاي دنيا بهمون بي احترامي ميكنه و خاتمي
ميتونه برگردونه اين معصوميت از دست رفته رو !
ازش حمايت ميكنم چون شور و شوق رو تو جامعه نميبينم
اما
غافل نميشم از اينكه خاتمي هم مثل من و امثال من با يه فكر باز داره تو يه زندون بسته حيف ميشه
غافل نميشم از اينكه تابستوناي بعدي باز هم قطعي برق داريم و اين ديگه با خاتمي و غير خاتمي حل نميشه !
غافل نميشم كه زخم رو مرهم نياز هست نه مسكن زود گذر !
و غافل نميشم از ....


قبول دارم حرف اونايي رو كه ميگن وقتي نميشه فعلا درد رو درومن كرد فعلا بايد خفش كرد اين درد رو اما
يادم نميره كه اگه زخمم رو درمون نكنم بدتر ميشه !

در اين ميون يه چيز ديگه هم يادم هست اگه خاتمي نياد بهتر كه احمدي نژاد بمونه شايد خودش درمون كرد اين درد رو !

پس با اين حساب من رو يه انسان مستقل خاتمي دوست بدونين ...
فرش قرمز رو واسه عشق كهنه اي كه هنوز به يادشم پهن ميكنم و از ته دل ميگم
سلام ...

(اين نوشته فقط و فقط نظر شخصي منه و به همه ي نظرات موافق و مخالف احترام ميذارم و با گوش جان ميشنوم و
استفاده ميكنم از سياست بدم نمياد اما دغدغه هاي بيشتري از سياست هم دارم تو زندگيم كه دوست دارم بيشتر به اونا برسم!)

|+| نوشته شده توسط ميلاد ! در یکشنبه بیست و ششم آبان 1387
 دريايي در حسرت يك قطره آب ...

مثل همیشه...نمیدونم...مثل قبل و مثل بعد...باید تا کجا ادامه داد؟...تا کی؟...تا رسیدن به چی؟ به کی؟...احساس خوبی ندارم...آخه میدونی اینجاعمیقترین نقطه ی زمینه...وای که چقدر پائین اومدم...ولی نمیدونم چرا تموم نمیشه...هر چی ادامه میدم انگارداره عمیقتر می-شه...اینجایی که الان هستم رو نقشه هم نیست...اصلاًاینجا نباید وجود داشته باشه...چقدر گرمه ! وایساببینم...نکنه اینجا جهنمه؟...آخه میدونی دیگه ازین داغتر و سوزانتر نمیشه...انگار افتادم تو کوره ي آجر پزي ...نمیدونم...شایدم من یه آجرم...نه؟...تو چی فکر میکنی؟...تو تا حالا اینجا اومدی ؟نترس بگو...اگه اومدی بگو چه جوری باید از اینجا خلاص شم... آخه من هر وقت هر جا میرم راههای برگشتمو خراب میکنم...نمیدونم واسه ی چی...ولی...شایدم دوست ندارم...کسی پا تو اون راهی بزاره که من گذاشتم...کم کم دارم آتیش میگیرم...چقدر داغه...چقدر...اینجا آهن سریع مذاب میشه...وای که یه قطره آب اینجا چقدر میچسبه...باید از این جا خلاص شم...شاید اگه جلوتر برم بتونم به آب برسم...تو چی فکر میکنی؟...توفکر میکنی که ته زمین آب وجود داشته باشه؟...من که فکر نمیکنم...

Image and video hosting by TinyPic

اصلاً بهتره چشمامو وا کنم...خسته شدم از بس چشمامو بستم...آخه میدونی الان یک ساعتی هست که کنار دریا دراز کشیدم و دارم فکر میکنم...میدونم که نمیدونی چه لذّتی داره...چه لذّتی داره کنار دریا دراز بکشیو در حسرت یه قطره آب باشی...
من فکر میکنم دریا بخاطر همینه که زندست...دریا در حسرت یه قطره آبه...فقط یه قطره...یه قطره ...تو اون قطره باش لطفاً...عجله کن...دریا منتظرته... .


از كتاب ((زماني كه اشك ناجي من ميشود)) نوشته ي ميلاد فتاحي !



براي خواندن مطالب قبلي بر روي ادامه ي مطلب كليك كنيد :

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ميلاد ! در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387  |
 جامعه ي يخ زده !

Image and video hosting by TinyPic


هوا اينروزا تو تهران خيلي سرد شده !...ديگه كم كم سمفوني زمستون آماده شده تا سپيدي سرد خودش رو به رخ بكشه .
اينروزا و اين هوا واين فصلهاي سرد طرفداراي خودش رو داره و لذت خاص خودش رو...
سرما هم مزه ي خاص خودش رو داره و يه طورايي به دل من ميشينه وقتي داري تو خيابون راه ميري و زير باروني و دستات انقدر يخ زدن كه نميتوني گوشيت رو چك كني و يه اس ام اس بدي اميد اينكه الان ميرسي خونه و كنار گرماي تصنعي اما دلچسب شوفاژ و شومينه ميشيني و گرم ميشي و به كارات ميرسي
اميد دلچسبيه !

اينكه يه چاي گرم انتظارت رو ميكشه تا با ديوارهاي شيشه ايه ليوان دستات رو گرم نگه داري وبعدش حلقت رو بسوزوني لذت خاصي داره.

همه ي ما پاييز و زمستون و سرديش رو تحمل ميكنيم و حتي لذت ميبريم چون ميدونيم ميره و بهار و تابستون مياد اين هواي سرد موندگار نيست
حالا يه لحظه فكر كن كه تو خيابون داري قدم ميزني و راه ميري و دستات يخ زدن و باهات از شدت سرما بي حس شدن اما خبري
از خونه ي گرم و چايي دلچسب كه نيست هيچي خبري از تموم شدن اين سرما و بهار و تابستون هم نيست !
فكر كن قراره هميشه هوا اينطوري سرد باشه و تو فقط ميتوني آه بكشي و غصه بخوري و بگي يخ زدم
بعد از چند وقت ديگه نا نداري كه اصلا بگي يخ زدم !
چون صورتت هم از شدت سرما يخ ميزنه و زبونت كار نميكنه و اصلا نميتوني به چيزي فكر كني كه بخواي از يخ زدن يا يخ نزدن حرف بزني و بخواي از وضع موجود بنالي !

حالا فكر كن تو اين شرايطي كه يهو هوا هم تاريك ميشه و ديگه بنا نداره روشن بشه و اونوقته كه مردم ميفتن جون هم و واسه بدست آوردن پالتو و دستكش و چتر...هموطن و همنوع خودشون دست به هر كاري ميزنن !

اين شده شرايط اينروزاي ما ايرانيا !
اين شده وضعيت اينروزهاي من و تو و همهي جوونا و پيرايي كه دارن زندگي ميكنن تو دنياي دروغ و نيرنگ امروز !

يخ زديم و ديگه ناي حرف زدن و نگه داشتن چتر خودمون رو هم نداريم !

حالا يكي ميگه اگه فلاني بياد روز ميشه يكي ميگه اگه اينطوري بشه و ... اما غافل از اينكه
همه ي اينها حكم يه چراغ قوه رو دارن كه تو تاريكيه هوا فقط جلوي پامون رو روشن ميكنه و
بعد از مدتي هم باتريش تموم ميشه !

بايد به فكر يه چاره ي اساسي واسه اين تاريكيه بود علتش خودمونيم و دلهاي خودمون و ذهنهاي خودمون !

بقيه همش بهونست و از زير بار مسئوليت فرار كردنه ...


Mila)094 ...سه شنبه 21/8/1387

|+| نوشته شده توسط ميلاد ! در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387  |
 كليشه هاي تكرار ...

اينروزا گفتن و ناليدن از فقر و گروني و استبداد و انتخابات انتصاباتي و خفقان و عشق و بارون و ....شده تكراري!
حرف جديد زدن و شنيدن سخت شده ...

شايد واسه همينه كه تا يه نفر پيدا ميشه يه جمله ي نو و جديد و بكر ميگه انقدر ازش ميخوايم جمله رو تكرار كنه كه يهو خودشم ازش خسته ميشه و ميره جزو باشگاه تكراريها و كليشه ها !

اينروزا گفتن از اينكه زندگي سخته و دعوت كردن مردم به صبر و صبوري سخت شده !
اما خوب واسم جالبه كه بازم هستن عده اي كه تا ميخوان حرف عاشقانه بزنن از بارون ميگن و
تا ميخوان از لطافت حرف بزنن از شيشه ميگن !

اين دل سپردن به كليشه ها و فرياد زدن اينكه بعضي چيزا هميشه قشنگه (منم منكرش نميشم) باعث شده تا
از بدست آوردن حرفهاي جديد و تجربه هاي جديد و كليشه هاي غير تكراري دور بشيم و
به فكر اين هم نيفتيم كه آره هواي باروني قشنگه اما هواي آفتابي هم قشنگي داره !

ديگه نميايم خودمون اذيت كنيم و واسه صبر كردن از جمله ي جديدي استفاده كنيم ميگيم
تا شقايق هست زندگي بايد كرد !
حالا شايدم تغييرش بديم و بگيم تا خدا هست زندگي بايد كرد يا تا عشق هست زندگي بايد كرد !


Image and video hosting by TinyPic


اما نميايم بگيم جدا تا شقايق هست زندگي بايد كرد ؟؟
بعدش ميبينيم كه نه شقايق هم طاقتش تموم شده و ديگه نيست !

بگذريم حرفم بازي با كلمات نيست ميخوام يه جورايي شايد توجيه كنم خودمو !
نحوه ي حرف زدنمو و نوشتنمو !
توجيه هم تكراريه ميخوام بگم علت اينطوري نوشتنم چيه !

تا كي ميخوايم قفس رو اسير كنيم و جرم اسارت رو به گردن قفس بندازيم ؟
چرا يكي پيدا نميشه بگه اين قفس بيچاره زندونيه خودش ؟
چرا يكي نمياد بگه قفسها رو زندوني نكنين ؟آزادشون كنيد ؟
چرا داره يادمون ميره كه كوير بي آبي واسش سخت نيست و جور زمين رو نميكشه
اين زمينه كه داره جور كوير رو ميكشه و تحملش ميكنه ؟

چرا نميگيم كه خورشيد نيست كه لطف ميكنه و نور ميتابونه اين ماييم كه لطف ميكنيم و نورش رو پذيرا ميشيم؟

و هوارتا و شونصدتا چراي ديگه !

تا حالا به اين فكر كردي كه شايد خدا به من و تو نياز داشته باشه ؟
تا حالا شده به نيازهاي خدا فكر كني ؟

و حيف و صد افسوس و هزار آه كه وقتي ندوني يكي نيازش چيه
نه تن به بي نيازيش ميدي
نه به فكر برطرف كردن نيازشي !

ميشيم ايني كه الان ميبينيم
ناشكر و نالان و گريان و خسته !

فكر كن به نيازمنديه بي نيازترين خالق هستي !

بازم حرف دارم در اين مورد...



كاش در شلوغي شهر همان خبري بود كه در خلوت ما
Mila)094



براي ديدن مطالب قبلي روي ادامه مطلب كليك كنيد :

ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ميلاد ! در یکشنبه نوزدهم آبان 1387  |
 
 
بالا